"جمعه" روز غم
امروز ساعت یازده صبح از خواب برمی خیزم . امروز جمعه است . می گویند بعد از ظهرهای جمعه غم انگیز است و ملال آور . اما هنوز صبح جمعه است و تا بعد از ظهر ساعاتی مانده است . صدای اس ام اس موبایلم بلند می شود . موبایل را در دستم می گیرم و پوشه اس ام اس جدید را باز می کنم . خواهرم این اس ام اس را فرستاده است . متن را می خوانم . جا می خورم . بوی مرگ و نیستی بلند می شود . سخت است که باور کنی صدای گرم و جادویی آن گلو دیگر قطع شده است . صدایی که متعلق به چهره ای بود که می شد غم را در پسش دید . سخت است که باور کنی بازیگری در ساعت 9 صبح امروز از دست رفت که در هر بازی اش توانا ظاهر می شد , چه آن نقش جدی بود چه کمدی . خسرو شکیبایی از انگشت شمار بازیگرانی بود که دوستش داشتم و به بازی های فوق العاده اش ایمان داشتم . بازیهای او به فیلمها و سریالها آبرو و محبوبیت می بخشید . چه بسیار فیلم و سریالهایی که فقط به خاطر حضور او می دیدم . اویی که صدایی گرم و جادویی داشت . صدایی که حس غریبی داشت . "خسرو شکیبایی" اکنون که پر کشیدی غم جمعه را باور می کنم ... سیل اشک امانم نمی دهد , تولدت مبارک ...

+
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 13:23 توسط farra
|
... دانشگاه قبول شدم
- وای ... مامان جون بالاخره دانشگاه قبول شدم...
- زبونتو گاز بگیز دختر . با این کارت تو محل پاک بی آبرو می شیم .
- آخه مامان جون دست خودم نبود . از بس خوندم قبول شدم . باور کن منم ناراحتم که قبول شدم .
- ساکت دختره پر رو نذار بابات بفهمه که دق می کنه .
- حالا من که نمی رم مامان .
-نه... بیا و برو . پر رو .کی گفت شرکت کنی اصلا ؟
- همینجوری . وسوسه شدم .
- دختره بی حیا نمی بینی چپ و راست تو دانشگاهها چه خبره ؟؟ می خوای بری اونجا تا کارت به کمیته انظباطی بخوره ؟می خوای بری اونجا تا "ارشادت" کنن ؟؟؟!!
- وای مامان نگو می ترسم . من که گفتم نمی رم دانشگاه .
- خدا نکنه پات به اونجا برسه. وگرنه عاقت می کنم . دختر بزرگ کردم 18 سالش شده حالا بذارم بره دانشگاه که ببرنش کمیته انظباطی و ...
- وای ی ی ی مامان نگو می ترسم . اگه از طرف دانشگاه اومدن دنبالم بگو اصلا مرده .
توضیح ضروری : عکس آرایشی و بی ارتباط با مطلب است . فکر بد بد نکنین
+
نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 21:18 توسط farra
|
سرپرست

مرده شور ببرتت . آخه نفهم , نادون , بی عقل تا کی می خوای ولگردی کنی ؟ چرا 24 ساعته شبانه روزو تو خیابون و کوچه ها ول می چرخی ؟ همش باید هیکلتو بشورم .همش باید پودر شوینده حرومت کنم ؟ خرجا رفته بالا نفهم . یه خورده بفهم . من چه گناهی کردم که سرپرستیتو به عهده گرفتم ؟!! صبح تا شب واسه ملت عنتر بازی و شکلک در بیار تا آخر شب شندر غاز بذارن کف دستت , وقتی میای خونه می بینی باز این چش سفید چرک و چیلی بهت زل زده . کل پولی رو که با هزار بدبختی گیرم اومده رو باید بدم پودر شوینده بگیرم . ای مرده شورتو ببرن . اگه سرپرستی یک کره خر رو فبول می کردم بیشتر از تو حالیش می شد . بفهم ای نفهم پودر شوینده گرون شده .
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 14:53 توسط farra
|
پس کدوم گوری هستی لعنتی؟؟

پس کدوم گوری هستی لعنتی؟؟ بیا دیگه... زبونم طعم کپک گرفت از بس لیست زدم .
تازه قبلش هم کلی بوست کردم . بستنی بدبخت رو فقط به خاطر تو بی خیالش شدم
.
اگه نمی خوای بیای پرتت می کنم تو جوب و می رم برنامه کودکم رو می بینم
.
شاید تو کارتوناش ببینمت ...
... شاهزاده بدقول آرزوهای من
+
نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 20:51 توسط farra
|
j i z z cat

+
نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 2:47 توسط farra
|
اندر فواید سنگ پا

این سنگ بدبخت سیاه رنگ سیاه بخت . چرا سیاه بخت ؟ چون بد بخت بیچاره کارش مالش و سایش کف پاست . پاهایی با ابعاد و اندازه های گوناگون . پاهای چرک گرفته و بو گندو . تقدیر و تشکری هم در کار نیست . تازه آدما وقتی می خوان کسی رو به پر رویی متهم کنن تشبیهش می کنن به سنگ پا . سنگ پایی که علیرغم چهره زشتش کار پاکی و پاک سازی را در پیش گرفته است . حالا قضاوت کنین آدمای پر رو یی که ملقب به سنگ پا می شن حاضرند کار سنگ پا رو بکنن ؟؟
+
نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387ساعت 18:0 توسط farra
|
ننه آسپرینه فقط ...

مادر بزرگ طبق معمول قرص را با یک لیوان آب به درون شکمش روانه می کند . این کار هر روزش است . در هر روز هم چند بار این فرآیند تکرار می شود . وقتی هم با اعتراض اطرافیان مواجه می شود با قیافه ای مظلومانه و در کمال خونسردی می گو ید : ننه آسپرینه فقط . این " ننه فقط آسپرینه " گفتنش آدم را یاد بچه ای می اندازد که پس از خواب صبحگاهی در جواب مادرش که با دعوا می گوید بازم شاشیدی ! با قیافه حق به جانب پاسخ می دهد : نه مامان , اینا آبه . لیوان آب از دستم افتاد !!
+
نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387ساعت 11:2 توسط farra
|
بدو ن هیچ توضیح خاص !

+
نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 21:7 توسط farra
|
جذاب

در کل آدم پر جذیه ای بود . از فک و فامیل بگیر تا در و همسایه . همه جذبش می شدن , حتی آدمهایی که به اونجای خودشون می گفتن پیف پیف دنبالم نیا که بو میدی تا این بابا رو می دیدن مثل پروانه ای که شمع رو می بینه به طرفش کشیده می شدن . آخرین اخبار و اطلاعات را توی کیسه اش می شد پیدا کرد . آخه طرف پت پستچی بود .
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 20:39 توسط farra
|
سرزمین کناری

از دور ترها صدای قدقد بلند و بلند تر میشه . ارسطو میاد و کتاباشو زمین می ذاره و یک قر به کمرش میده و میره . پشت بندش سقراط جام در کف و کف بر لب پیداش میشه . عجب شهامتی داره . می خواد همه اون زهر ماری رو بالا بکشه . مرغ قدقداش به آسمون هفتم می رسه . مارکس و لینکلن خرامان خرامان و دست در دست یکدیگر نزدیک و نزدیک تر می شوند . داوینچی در حالی که شناسنامه اش را بلند کرده با صدا می گه : یافتم , یافتم . ارشمیدس با نگرانی داد می زنه : من بودم که یافتم را یافتم . تو از کجا دیگه پیدات شد ؟ صدای مرغ هنوز ریتمش را حفظ کرده است .. قد قد قدااا قد قد... . داوینچی با ذوق ادامه می دهد : یافتم ... یافتم . پدرم را یافتم . مرغ به اوج می رساند صدای قد قد قدااا قد قدایش را . تخم بر زمین می افتد . بچه های این ور خط با حسرت می گویند : عجب تخمی . درشته مثل تخم غاز...
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 4:11 توسط farra
|